خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

خاطرات من

سلام بزرگواران به این وبلاگ خوش امدید لطفا از طرز نگارش حقیر خرده مگیرید ولی از راهنماییهای شما عزیزان در این وبلاگ استقبال میکنم سایه تان مستدام

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۵ بهمن ۹۵، ۱۱:۴۸ - پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    قشنگ بود
نویسندگان

خداوندا پروردگارا کریما رحمانا تورا قسمت میدیم البته میگن خوب نیست قسم یاد کردن چون خود خداوند هم بیشتر از چند بار در قران خود قسم نخورده ولی چه کنم که ما ضعیف هستیم و نیازمند  و محتاج او هستیم اری خدایا قسمت میدم به اولیا الله و به کسانی که بیشتر از همه اورا عزیز میپنداری در این اخر سال و روزهای پایانی سال هیچ کسی رو شرمنده خانواده اش مکن خدایا کسانی هستند که واقعا محتاجند دست انها را بگیر تا بتوانند عید امسال را بگذرانند یا هوالشافی بیماران شفا عنایت فرما گرفتاران را خود دستگیر باش و بهشان نیروی مقابله با سخیها عطا فرما امین یا رب العالمین دوستان عزیز با هر اعتقاد یا هر دینی که هستید دعا بفرمایید و هرکسی مشکلی داره نیمه شب بیدار بشه و از خداوند رحمن و رحیم با دلی پاک و چشم گریان از خداوند طلب کنه با  قطرات اشکی که از چشمان بنده اش جاری میشه شادمان میشه چون بنده اش فقط از او مدد میخواهد  نه اینکه خداوند جبار باشه نه انقدر بزرگه که عاشق بنده هاشه (مرحبا ای چشم گریان صفی از تو اثرها دیده ام )خدا یا جوانان مارا خودت دستگیرشان باش  صفای همه تونو عشق است مولایم علی ع نگهدارتان

نویسنده ناشی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

چند سال قبل در یک بیمارستان دولتی نرس مهربانی البته مثل همه نرس های محترم بیمارستان و درمانگاه های کشور عزیزمان ایران در یک شب تابستان مشغول انجام وظیفه در بخش جراحی بودن که با نگرانی بسوی کمک بهیار امد و گفت همکار عزیز شخصی از طریق تلفن مزاحم من میشود اگر امکان دارد  الان ان سوی خط منتظر است که من با او به صحبت ادامه دهم اگر میتوانی لطف کن جوری با او صحبت کن که شاید دست از سرم بردارد همکارش قبول کرد و به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت و گفت الو بفرمایید ان شخص با تعجب گفت من با خانم نرسی که چند ثانیه قبل داشتم صحبت میکردم کار دارم کمک بهیار گفت اتفاقامن همکار خانم نرس هست میخواستم بگم که لطف کنی و دیگر مزاحم او نشوی اولا چون الان مشغول کاری هستند دوما هم نمیخواهند با شما  صحبتی داشته باشند ان شخص مزاحم گفت من نمیخواهم مزاحم او شوم .فقط چون من قبلا در این بخش بستری بودم و او چون خانم مهربان و سیمایی خندان دارد  و کلی محسانت دیگر او به او علاقه مند شدم و میخواهم قبل از اینکه رسما به خواستگاری بروم نظر او را بدانم ولی او از جواب دادن سر باز میزند هر چی زنگ میزنم با اعصبانیت جواب مرا میدهد کمک بهیار گفت دوست عزیز خب شما باید اینو بدونید که او هیچ صنمی با شما ندارد وگر نه به شما جواب میداد ان شخص گفت اگر او به من نظری ندارد چرا در ان مدتی که من بستری بودم جوری با من رفتار میکرد .که میخواهد با من دوستی داشته و غیره و غیره همکار ان خانم گفت عزیز دل ان خانم چون محل کارش اینجاست و وظیفه اش حکم میکند که با بیماران رابطه صمیمی و خوش رویی خواصی داشته باشد که بیماران از بیماری خود زیاد احساس رنج نکنند حالا کجای این عمل او باعث شده که فکر کنی شما را دوست دارد فکر کنم اشتباه متوجه شدید برو ذوقی دگر اموز نه ان ذوقی که در گاو خراست ادمی را فهم و ذوق دیگر است دوستان عزیز ومحترم ان شخص دیگر مزاحم ان نرس محترم نشد حالا فکر میکنید چه چیز باعث شد که طرف دیگر مزاحم نشود (نویسنده ناشی)

نویسنده ناشی
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام سروران گرامی چون این شعر به نظرم زیباست البته شعر کلا زیباست کپی کردم براتون

از سکوتم می نویسم تا بدانی خسته ام

بی هوایت کنج پستوهای غم یخ بسته ام

بی تو بی تابی در این برزخ به جانم خیمه زد

من هنوز این بغض را از رفتنت نشکسته ام

 

با خیالت روزها را بی صدا سر می کنم

بی تو دارم بی کسی را تازه باور می کنم

در نبودت، زیر رگباری از این تنها شدن

عاشقانه خاطراتم را چو سنگر می کنم

 

از کلامم هر کسی شیدایی ام را خوانده است

یاد چشمانت مرا از هر نگاهی رانده است

ساعتم از تیک تاکش، با نبودت ایستاد                              

برگ تقویمم در آن روزی که رفتی مانده است

 

کاش بودی تا بهارم غرق بی رنگی نبود

کاش در تقدیر ما دوری و دل تنگی نبود

بی تو جانم را به لب می آورد آشفتگی

سرنوشتم کاش قلبش این چنین سنگی نبود      

فاطمه طاهریان 

نویسنده ناشی
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

این عشق در این معرکه بازار ندارد

آن کس که‌ دل دارد و دلدار ندارد

 

صد قصه بخوانم به گوش همه یاران 

افسوس دگر عشق خریدار ندارد !!

 

من گفتم و دیدم که‌ ویران شده هر عشق 

آخر دل عاشق که پندار ندارد !!!

 

پروانه اگر سوخت به آن روشنی شمع 

عاشق چو بمیرد گله از یار ندارد 

 

مستی و خماری همه از خانه عشق است 

عشقی که‌ به جان افتاد و گفتار ندارد 

 

هر می که‌ از میکده عشق بنوشی 

شیرین چو عسل ماند و خمار ندارد 

(سروده بانو شکیبا اصلان بیگیان)

نویسنده ناشی
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام خدمت خوانندگان عزیز این وبلاگ 

آخرهای تابستان سال 1364 اهواز به طرف ماه شهر در یک شب گرم و شرجی و پشه و رطیل و عقرب و در ضمن مار .از همه  بدتر و ترسناک تر از ان حیوانات حیوانهای دو پای دیگری که اسمشان را نمیاورم هر لحظه بیم حمله هوایی از طرف ان ددمنشان برای بمب باران تاسیسات نفتی و هموطنان اهوازیمون که البته میگفتند که اهواز هم برای ما هستش استرس خاصی هم داشتیم با دوستم تصمیم گرفتیم که حال و هوایی هم عوض کنیم بعد اتمام نگهبانیمون قدمی بزنیم یه سیگار هم دود کنیم و برای اینکه دشمن بعثی اتیش سیگارمون رو نبینند مجبور بودیم که ان را در مشتمان مخفی کنیم در همین حال یه دفعه چیزی سیاه رنگ جلوی پام سبز شد من هم لگدی میهمانش کردم چشتون روز بد نبینه یک مار سیاه رنگ که گرد خودش جمع شده بود  و به طول تقریبا دو متر از هم باز شد و فیس فیس کنان گیج و مبهوت به همدیگه نگاه میکردیم فکر کنم اون پیش خودش میگفت این مردک چرا این عمل قبیحانه رو انجام داد ما هم دروغ نگم جفتمون ترسیده بودیم و با همین ترس سرنیزه ای که داشتیم پرت کردیم طرف ان مار نگون بخت که از شانسمون خورده بود عین تو فیلمها وسط جفت چشاش به همین سادگی مرد ما هم ناراحت و برای توجیح  عمل کرد وحشیانه مون گفیم که خوب شد کشتیمش میرفت توی محل نگهبانی سرباز های دیگه و یکی از انها را نیش میزد و اخر اینکه ما هم زهر مارمون شد ان حال و هوا عوض کردن اقا دیگه اون شد به هیچ چیز و به هیچ عنوان لگدم رو طرف کسی پرت نکنم .

عزیزان از اینکه ای خاطره را خواندید سپاس گزارم از طرف (نویسنده ناشی)

نویسنده ناشی
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

اقا پسری عاشق دختری میشه که غریبه هم نبود از انهای بود که در اسمانها عقدشان کردن ولی این یکی انگار اسمونش ابری و برفی بوده اقا پسر عاشق وقتی درخواستشو به دختر اسمونی میگه بعدش دیگه دختره غیبش میزنه دیگه به چشم پسرک بینوا دیده نشد که نشد بعد از گذشت سی سال باز هم پسر جوان البت الان میانسال دیده نمیشه چون هر کدومشون توی یه شهرین حالا هروقت به یاد عشقش میفته با خودش این ترانه رو زمزمه میکنه امشب دلم میخواد که تا فردا می بنوشم من زیباترین جامه هایم را بپوشم من شاید که فردا تو میایی

لایه جدید...دوستان عزیز این خاطره طولانیه وی چون میگن خواننده ها از نوشته های بلند خوششون نیاد منم کوتاش کردم 
لایه جدید...
لایه جدید...
نویسنده ناشی
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

أمل کیست

همیشه سئوالى ذهن من را مشغول میکند گاهی در شبکه هاى مجازى تا حرف از اخلاق و رفتار کردار از دید امامان معصوم مطلب گذاشته میشود و یا کسی را دعا میکنیم و از خداوند صبحان یاری میجوییم حتی برای دیگران مگویند که طرف أمل هستش چرا؟

نویسنده ناشی
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام خدمت آقای معصومی گل چه خبرا؟

بهروز
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

این داستان طرز تهیه خیارشور یه روزه

سلام یک مطلبی رو توی فیسبوک خواندم که خرید خیار شور و سیاست  رو ربط داده بود به هم  و مخلوط کرده بود من دیگه مطلب رو کامل نمینویسم. و از سیاست هم چیزی حالیم نیست ولی این مطلب را خواندم مواجه شدم با یک  کامنت و انهم طرز تهیه خیارشور یه روزه بود که براتون مینویسم از قول ان شخص و اگر درست کردید و نتیجه ای حاصل نشد به عهده خودتون نه من پدرم توی اینکار بود نه مادر خب میریم برای تهیه خیارشور یه روزه

خیار شور یک روزه.:

خیار را کاملا شسته داخل شیشه های سسی بزرگ می ریزیم

بعد چند ساقه ترخون وسه حبه سیر در شیشه می اندازیم .

در اخر اب جوشیده خنک را با نمک وفلفل مخلوط میکنیم به اندازه دلخواه ونصف لیوان سرکه. روی خیارهای داخل شیشه می ریزیم انگاه در شیشه را محکم می بندیم.

حالا یک قابلمه براداشته شیشه را در وسط ان قرار داده تا کمر شیشه قابلمه را پر اب می کنیم 

سپس قابلمه را روی حرارت قرار می دهیم.تا اب بجوش اید 

توجه کنید وقتی اب جوش امد ساعت می گیریم 15 دقیقه در حال جوش باشه پس از این زمان شیشه را از قابلمه در می اورید می زارید خنک شود وقتی کاملا سرد شد داخل یخچال بزارید .

فرداش نوش جان کنید.به همین راحتی .

این خیار شورشبیه خیار شور های شرکتی می شه با همون مزه و از همه مهمتر نیازی نیست 2هفته انتظار بکشید.

امیدوارم راضی باشید 

نویسنده ناشی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

مقدمتان گل بارون

نقل است که سیدی بود که او را ناصری گفتندی. قصد حج کرد. چون به بغداد رسید، به زیارت جنید رفت و سلام کرد، جنید پرسید که : «سید از کجاست؟». گفت: «از گیلان ». 

گفت: از فرزندان کیستی؟. گفت: از فرزندان امیرالمؤمنین علی (ع) . 

گفت: پدر تو دو شمشیر می زد، یکی با کافران و یکی با نفس، ای سید که فرزند اویی از این دو کدام را کار فرمایی؟! 

سید چون این بشنید، بسیار بگریست و پیش جنید می غلطید. گفت: ای شیخ! حج من اینجا بود. مرا به خدای ره نمای . 

گفت: این سینه تو حرم خاص خدا است. تا توانی هیچ نامحرم را در حرم خاص راه مده ...

تذکره الاولیاء -ذکر جنید بغدادی

آیین آینگی

نویسنده ناشی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۵۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

حق است ولایت شاهنشاه درویشان مولا علی ع

نقل است که شیخ بایزید از پس امامی نماز می کرد. پس امام گفت: یا شیخ! تو کسبی نمی کنی و از کسی چیزی نمی خواهی. از کجا می خوری؟ شیخ گفت: صبر کن تا نماز قضا کنم، که نماز از پی کسی که روزی دهنده را نداند، روا نبود

نویسنده ناشی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر