خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

کار یا بی کاری

نویسنده ناشی | يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۰ ب.ظ | ۳ نظر

سلام 💝🌷🌹🌺🌷حدودا سی پنج سال سابقه کار سنگین از فلزکاری گرفته تا کارهای فنی دیگر.

و توی این سی پنج سال با خستگی فراوان به خانه امدم . و بعد از اینکه پایم را داخل

خانه میگذاشتم خستگی احساس نمیکردم انگار من نبودم که ده ساعت کار کردم منظورم از مطلب بالا این است که این روزها که سر کار نمی روم ان هم به خاطر بی کاری فراگیر صبح که از خواب بیدار میشوم فقط فقط احساس خستگی دارم خستهههه میشه لطف کنید و راهنمایی بفرمایید که دلیلش چیست البته نظر من این است که چون بدنم عادت به کار کردن داشته و حالا که بیکار شده حوصله اش سر رفته. نظرتان‌؟؟؟؟؟؟

  • نویسنده ناشی

جوینده

نویسنده ناشی | پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ | ۱ نظر

جوینده یابنده است.

خاطره ای که مینویسم مربوط به جملهِ بالا ست 

کتابی به امانت از دوستم گرفتم.تا بخوانمش و به او برگردانم.

از محل کارم به خانه امدم.پس از استراحتی کوتاه  تصمیم گرفتم کتابی امانتی را سریع بخوانم و پس بدهم ،

شروع کردم به خواندن و چون صفحه هاتش کم بود همان شب تمام شد.و چون خسته بودم  کتاب را  روی میز تلویزیون قرار دادم و رفتم که بخوابم 

فردای ان روز  مثل روزهای دیگر به محل کارم رفتم  و عصر که به خانه امدم  و خواستم کتاب را به دوستم پس بدهم ،  چشمتان روز بد نبیند همینکه لای کتاب را باز کردم

دیدم که تمام صفحه هایش یا پاره شده اند و یا با خودکار خط خطی اند 

 

خیلی ناراحت شدم چون دوستم نیز کتاب را از  دیگر ی به امانت گرفته بود .  از این موضوع بهم ریختم  و با ناراحتی 

به همسرم گفتم که این کتاب را چه کسی به این روز انداخته ؟

او گفت که کار حمیده و مسعود است.در ضمن  محض اطلاع این را  بگویم که حقیر دو فرزند خردسال  شیطان داشتم، مثل تمام کودکان خردسال 

.

پیش خودم گفتم حالا کار از کار گذشته،

می روم به کتاب فروشی های تهران سر میزنم و بعد از خریدنش به دوستم پس میدهم حقیقت را هم به او میگویم.خلاصه کنم برای پیدا کردنش کلی از کتاب فروشیهای تهران را زیر و رو کردم کتاب را پیدا نکردم که نکردم . 

من هم چون میخواستم پیش دوستم بی اعتبار نشوم به او گفتم فعلا کتاب را نخوانده ام تا بتوانم وقت بیشتری برای جستجو داشته باشم 

چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه بر حسب اتفاق از طرف اداره ای که انجام وظیفه میکردم برای مأموریتی مرا به شهر دزفول فرستادند بعد از انکه شهر رسیدم به یگانی که باید خود رامعرفی می کردم رفتم و بعد از اتمام کارم در روز نخست با خود فکر کردم  خوب است در این شهر هم به کتاب فروشی ها سر بزنم و کتاب امانتی را جستجو کنم .

 در یکی از خیابانهای دزفول در پیاده رو راه میرفتم  که چشمم افتاد به دست فروشی که همین طور بی نظم گویی که هندوانه میفروشد کتابها را روی هم ریخته و من هم یکباره  چشمم افتاد به کتابی که روی کتاب های دیگر با غرور خاصی به من خیره شده بود و پیش خود میگفت 

"باز میخواهم در به در گردانمت از حقیقت با خبر گردانمت "

 با خوشحالی زیاد به سمت فروشنده رفتم و او را بغل کردم و صورتش را غرق بوسه کردم  و  فروشنده هم مات مبهوت فقط به من می نگریست  تا عاقبت گفت گفت اقااین  چه رفتار است که میکنی ؟

به او گفتم نه دیوانه نیستم  بلکه از خوشحالی زیاد است که تو را می بوسم و داستان را برایش تعریف کردم و از انجا که  دزفول مردمانی دارد مهمان نواز  و خونگرم داستان مرا گوش کرد و میخواست ان کتاب را به من هدیه دهد که  من قبول نکردم  و عاقبت با 5 ریال تخیف کتاب 35 ریالی را خریدم 

اما 

 نام کتاب کذایی چشمه اب حیات بود و داستانش هم ازاین قرار بود که شخصی برای پیدا کردن چشمه اب حیات رنج های بسیاری را متحمل میشد 

چون این خاطره مربوط به سال 1367 میشود و مدتهاست که از ماجرا گذشته چیز بیشتری از داستان را به یاد ندارم 

اما از این ماجرا و ان داستان کتاب اموختم که 

الف :

جوینده یابنده است 

ب:

 در امانت باید بی نهایت مراقب بود که مبادا ناخواسته خیانتی در مال امانتی اتفاق نیفتد 

 

 

از اینکه خاطره ی اینجانب ا خواندید سپاسگزارم 

#نویسنده#ناشی

ویراستار:#سعیدخراسانی

  • نویسنده ناشی

داستان های فری قشنگ )3(

نویسنده ناشی | جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۲۶ ب.ظ | ۱ نظر

🌎🌕🌖🌔🌓🌒🌑🌘🌗🌙⭐️🌥⛅️🌤

روزی فری قشنگ تصمیم گرفت برای ساختن آینده خود به جهانگردی بپردازد

و هر جائی از این جهان را مناسب حال و هوای خودش بود در همانجا ساکن

شود و به ادامه زندگی بپردازد به همین سبب تصمیم خود را عملی کرد . و

با گاری که داشت و آن را🐴 اسبی🐴 که نامش بر و بیا بود ان را میکشید به راه

افتاد و از مسیری که طبیعت زیبائی داشت و مردمان زیادی برای تفریح و

سرگرمی امده بودند برای اخرین بار با نگاهی حسرت آمیز انجا را ترک کرد

و رفت و رفت تا رسید به بیابانی بی اب علف و با هر سختی که با ان روبرو

شده بود باز هم به راه خودش ادامه داد

و همچنان دیده شده که باز هم میرود

  • نویسنده ناشی

هانی و شیخ مرید

نویسنده ناشی | سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۲۷ ب.ظ | ۴ نظر

سلام سروران گرام وقت بخیر

هانی و شیخ مرید یک حماسهٔ عاشقانهٔ بلوچی است. هانی در رابطهٔ عاشقانه‌ای با شیخ مرید است که بر خلاف انتظار به ازدواج هانی با شخصی به نام چاکر می‌انجامد؛ ولی سرانجام شیخ مرید و هانی در عهد پیری نه به صورت انسانی بلکه به صورت دو جریان آب طبیعی روان به هم می‌رسند.

 

در شکل اصیل و کهن این افسانه بلوچی به جای مراسم دینی، تأکید بر پرستش و ارج نهادن بر آبهای جاری است که سنت ما قبل اسلامی این سرزمین بوده اس

  • نویسنده ناشی

میلاد

نویسنده ناشی | يكشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۱ ب.ظ | ۲ نظر
  • نویسنده ناشی

پریا

نویسنده ناشی | جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ | ۴ نظر

پریا

احمد شاملو

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

 

" - پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون

گری

  • نویسنده ناشی

دیوانه ام

نویسنده ناشی | پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۱ ق.ظ | ۱ نظر

امروز باز دیوانه ام

امروز باز دیوانه ام

گم کرده میخانه ام

مخمور جام باده ام

دلتنگ آن افسانه ام

بازم رهان بازم رهان

امروز غوغا میکنم

زنجیر را وا میکنم

در شهر هیاهو میکنم

لب از سخن وا میکنم

بازم رهان بازم رهان

گویم خریدارت شدم

مست رخ ماهت شدم

من عاشق زارت شدم

اینگونه بیمارت شدم

بازم رهان بازم رهان

آمد ندا در گوش من

ای بنده مدهوش من

از بند خلاصت میکنم

از غم رهایت میکنم

  • نویسنده ناشی

شوخی و دل درد

نویسنده ناشی | چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ب.ظ | ۲ نظر

سلام بر سروران گرامی

سلام یک دفعه یاد حرف دایی وسطیم افتادم که میگفت شوخی باعث دل درد میشود البته دل درد بر اثر زد و خورد و در صحت گفته اش براتون این خاطره را مینویسم شاید جالب نباشد ولی برای من اموزنده بود .

در یک مکانی بهتر است بگویم در کارگاهی همکاری داشتم که با هم رفیق های شفیقی بودیم روزی دوست شفیقم یک دست لباس اسپرت خریده بود و از خریدش هم راضی بود و خندان به طرف من امد که هم به من نشان دهد و هم نظر مرا بداند و من هم به او گقتم چقدر سوسول شدی خوش تیپ مک کوئین اقا چشمتون روز بد نبینه رفیق شفیق را گذاشت کنار و دوست من یدفعه شد دشمن من و هرچه جمله های قشنگ قشنگ بود نثار من کرد و اگر کوتاه نمی امدم تبدیل به درگیری فیزیکی میشد و کار به جاهای باریک کشیده میشد و این شد که معنی رفیق شفیق هویدا شد .

واژگان : سوسول

کسی که از کار های سخت پرهیز می کند و راحت طلبی را پیشه خود کرده

  • نویسنده ناشی

داستانهای فری قشنگ (۲)

نویسنده ناشی | چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ق.ظ | ۲ نظر

فری قشنگ میگه خدایا سال نود پنج همه جور خریتی را تجربه کردم

به جز خر پولی خدایا سال نود و شش طعم خر پولی را هم به ما بچشان 

بللللند بلندااااا بگو امین.

  • نویسنده ناشی

تضمین از حافظ ۱۱۷

نویسنده ناشی | چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۴۶ ق.ظ | ۱ نظر

Mohammad Zizi Zozo Hedayat

به نام خدا ( تضمین از حافظ 117)

چو توئی ندیده دیده نه چو تو سراغ دارد

نه چو تو سرآمد حسن نه دماغ چاغ دارد

ز شراب ناب لعلت لب دهر کاغ دارد

(دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد)

(که چه سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد)

چه بسا لئیم و ناکس به لباس دین ملبس

چه بسا رتیل و عقرب شده در لباس اطلس

چه بسا عقاب خسته شده در کمند کرکس

(سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس)

(که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد)

به خم کمند زلفش شده دل ، اسیر عشقم

نه منم اسیر عشقش ، که به دام اوست عالم

عرقی نشسته بر رو چو به روی لاله شبنم

(ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم)

(تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد)

ز دو دیده اشک ریزم به مثابه شلاله

که نشد چو شانه دستی بزنم بر آن کلاله

به رخ مه ات فتاده ز طرار طره هاله

(به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله)

(به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد)

اگرم میسر آید که به عرشیان رسیدن

به دمی ، به طرف عینی ، بر قدسیان رسیدن

خوش از آن مرا سرم از تو بر آستان رسیدن

(شب ظلمت و بیابان بکجا توان رسیدن)

(مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد)

من و بلبل غزلخوان ز خزان و غم بگرییم

که ستم کشیده داند ز چه از ستم بگرییم

ز فراق روی جانان نسزد که کم بگرییم

(من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم)

(که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد)

ز ملال رادمردان به دلم محن بگریم

به فغان و ناله خیزم به هر انجمن بگریم

به بهار گرید ابری نه چنان که من بگریم

(سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم)

(طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد)

دل دردمند و پر خون شده در کمند حافظ

که ز معرفت بچیند گل نصح و پند حافظ

به (هدایت) این خوش آید که بود به بند حافظ

(سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ)

(که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد)

  • نویسنده ناشی