خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

محل گذر

نویسنده ناشی | شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۰ ب.ظ | ۲ نظر

میگن دنیا محل گذره و شاید ببینه نوشته ی منو چند وقت پیش که دیدمت لال شدم تا این سئوال و بپرسم  که چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خداوندا جای سوره ای بنام عشق در کتابت خالیست که اینگونه آغاز شود و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت

نشون به اون نشون سرمزار

  • نویسنده ناشی

صنمی

نویسنده ناشی | يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ق.ظ | ۱ نظر

سلام من که سواد ندارم از خودم مطلب بنویسم مجبورم مطلبی را که دوست داشتم بنویسم کپی میکنم و تو وبلاگم میزارم با سپاس فراوان از خوانشتان

جا ودانگی

دوشم آ مد صَنَمی، اهلِ دلی از رَه.ِ دور

مملو ازعشق و صفا و سخنی پر ز سُرُورد

نرگِسَش. بانگ رفا قت دمی. از یاد مَبُرد

سُخَنَش. عاری از آشفتگی و. کِبرو. غرو ر

عا رضش از غم هجران و دل از د رد فِراغ

گشته افسانه ی جاویددرا ین جمع حضور

زاهدان از پی. حوران. بهشت. آمده اند

عارفان جمله. در اندیشه ی. آواز و سرور

سا قیا جام مِیَم ده که د ر این دشت کویر

باشَدَ م هم نفسی از سَرِ شید ا یی و شور

د فتر خا طره ها بستم و زین عا طفه ها

عا لمی ساختم ا ندر شُرُفِ شادی و نور

hasan maryan

  • نویسنده ناشی

سی سال

نویسنده ناشی | يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ | ۲ نظر

سلام به همه به امید الله سرفراز و مٶید باشید

سی سال پیش که دیدمش یک دل نه بلکه صد ها دل عاشقش شدم اما افسوس !!!!!و بعد از سی سال که دیدمش عشق اولیه ام تبدیل شد به نفرت او میخندید و من در درون گریان که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شاید حقم و بود من لیاقت او را نداشتم

 خداوندا جای سوره ای بنام عشق در کتابت خالیست که اینگونه آغاز شود و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت

  • نویسنده ناشی

وادی عشق

نویسنده ناشی | دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ب.ظ | ۲ نظر

سلام درود به همگی

« وادی عشق »

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

این همه قصه ی دل ملتهب از آتش کیست ؟

همچو جان بسته به تن، باز نمایند که نیست

همه پیدا و نهان ، آینه دار رخ اوست 

لیک آغوش دل از وصلت دلدار تهی است

بس غزلها که سرودند به نجوای غمش

کس ندانست که معنای چنین حادثه چیست !

هر که دل داد ربود از کف او صبر و قرار

گویی از منظر او عشق چه رسوا گنهی است

گر نبینی به دل آن خنده ی افسونگر مهر 

وادی عشق کویری است ، نپاییش به زیست

H.GHAVAMI.4.1396

  • نویسنده ناشی

نقاشی

نویسنده ناشی | يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۶ ب.ظ | ۱ نظر

کیرکه جام را به ادیسه پیشکش می‌کند اثر جان ویلیام واترهاوسادیسه

  • نویسنده ناشی

قصه پیر زن روستایی و حمید

نویسنده ناشی | چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۰ ب.ظ | ۱ نظر

سلام به شما عزیزان

قصه پیر زن و حمید ـــــــــــــ

یکی از شبهای تابستان حمید بعد ازکار سخت روزانه به رختخواب رفت و دم دما ی صبح در خواب ناز بود ناگهان صدایی از پنجره شنید که کسی به شیشه میکوبد و سراسیمه و با تعجب به طرف پنجره اتاق خوابش که در طبقه هم کف بود رفت و همینکه در را باز کرد دید پیر زنی بالباس محلی میگوید رضا چرا در را باز نمیکنی و حمید که هنوز در حیرت بود گفت مادر اشتباه پنجره را میکوبی نا گفته نماند چون حمید در شهرکی واقع در جنوب تهران زندگی میکرد و همه اپارتمانهایش شبیح هم بودند ان پیر زن گفت پسرم فکر کنم خانه را اشتباه گرفته ام اگر میشود بیرون بیا و به من کمک کنحمید هم گفت اشکالی ندارد کمی صبر کن تا حاضر شوم و ببینم چگونه میتوانم به مادر گلم کمک کنم و بعد چند دقیقه به همراه ان پیر زن به راه افتادند خانه به خانه گشتند ولی نتیجه ای نگرفتند ان خانم چون از روستا امده بود زیاد محله را نمی شناخت و حمید یکدفعه به این فکر افتاد که به پلیس 110گم شدن پیر زن را اطلاع بدهد و چون ان زمان هر کسی موبایل نداشتند اگر هم داشتند حمید خان قصه ما نداشت تا اینکه جلوی مسجد محل با تلفن عمومی تماس گرفت و داستان را تعریف کرد و مامور ان سوی تلفن گفت همانجا منتظر بمانید چون خانواده ان پیرزن هم تماس گرفته اند و با مشخصاتی که تعریف کردی هم خوانی دارد و بعد چند دقیقه خانواده اش با یک وانت بارپیکان امدند و بدون هیچ تشکری از حمید خان ما نکردند و خیلی ناراحت شد و کمی بعد گفت عیبی ندارند خداوند بهترین شاهد است باشد که که او بپسندد و بعد از تحویل ان پیر زن روستایی به خانواده اش به سمت خانه راه افتاد و بعد از خوردن صبحانه به محل کارش را افتاد و با خوشحالی تمام به کارش ادامه داد و شب که به خانه امد همسرش گفت حمید ان پیر زن در همسایگی خودمان بوده و از گفت و گو های همسایه ها فهمیدم عروسش راضی نبوده که او در انجا بماند و وقتی که صبح از خانه زده بود بیرون دیگر در را برایش باز نکرده بود و این را هم حمید گفت که قبل از اینکه خانه ما را بکوبد متوصل به هم سایه بغلی شده بود و گفته بودند در این خانه را بزن و از سر خودشان وا کرده بودند تا خدا نرده دردسرش گریبان گیر انان نشود ...قصه ما بسر رسید امیدوارم خوشتان بیاید #نویسنده_ناشی

  • نویسنده ناشی

یا هو

نویسنده ناشی | دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۸ ق.ظ | ۲ نظر

روزى جمعى از یهودیانى که تازه مسلمان شده بودند مانند: عبدالله بن سلام ، و اسد، و ثعلبه ، و ابن یامین و ابن صوریا، نزد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم آمدند و عرض کردند: یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم حضرت موسى بن عمران وصى خود را یوشع بن نون قرار داد وصى بعد از شما چه کسى است ؟ هنوز سؤ ال آنها تمام نشده بود که آیه شریفه انما و لیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یوتون الزکوة و هم راکعون نازل شد که ، ولى شما خدا و رسول او آن کسانیکه ایمان آوردند و نماز به پا کردند و در رکوع زکوة پرداختند. سپس رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به یهودیان فرمود برخیزید تا به مسجد برویم آنگاه به مسجد رفتند جلوى مسجد فقیرى را دیدند که از مسجد بیرون مى آید، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به او فرمود: اى سائل کسى به تو چیزى داده است ؟ فقیر گفت : آرى یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم این انگشتر را به من دادند، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کسى این را به تو داد، عرض کرد: این مردى که نماز مى خواند، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: در چه حالى به تو این انگشتر را داد عرض کرد: در حال رکوع پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم تکبیر گفت و اهل مسجد هم تکبیر گفتند. آنگاه فرمود: این على بن ابیطالب پس از من ولى شما است . آنگاه آن جمع تازه مسلمان گفتند: به خداوند سوگند بدین اسلام و پیغمبرى محمد و به ولایت على بن ابیطالب (علیه السلام ) خشنود و راضى شدیم . از عمر بن خطاب روایت شده که چهل انگشتر در حال رکوع صدقه دادم تا آیه اى نیز مثل آیه اى که براى على (علیه السلام ) نازل شد، براى من نیز نازل شود ولى چیزى نازل نش

  • نویسنده ناشی

عشق و شهادت ۵

نویسنده ناشی | پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ق.ظ | ۳ نظر

📄متن سخنرانى 

#حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت پنجم

 

این ذکر و فکر باید همیشگى باشد تا باعث قوّت قلب، باعث بینایى دل، باعث روشنایى دل، باعث نزدیک شدن عاشق به معشوق شود.

 

🔹باز در اینجا بی مناسبت  نیست که داستان دختر هندویى را که پسرک مسلمانى بر او عاشق مى ‏شود ذکر کنم. 

‌پسرک وقتى که به خانه دختر مى‏ رود و اظهار عشق به او مى ‏کند، دختر در جواب مى‏ گوید: مگر دیوانه شده ‏اى؟ جوان مسلمان همین جمله "مگر دیوانه شد ه ‏اى" را ذکر خودش قرار مى‏ دهد و هر که با او صحبت مى‏ کند، در جواب مى ‏گوید: مگر دیوانه شده ‏اى؟ پادشاه به او مى ‏رسد، با او صحبت مى ‏کند، در جواب پادشاه مى ‏گوید: مگر دیوانه شده ‏اى؟ شاه تعجّب مى‏ کند. او نمى ‏داند که این جوان ذکر را از معشوق گرفته و آنچه از لب معشوق به‏ زبان آمده براى عاشق دلیل و برهان است. 

🔹عاشق بایستى ببیند که معشوق چه مى‏ گوید و به خواست معشوق باید عمل کند نه به هوا و هوس ‏هاى خودش. ولى پادشاه در مقابل شنیدن این جمله "مگر دیوانه شده‏ اى؟" به خیال خودش تصمیم به ‏معالجه جوان مى‏ گیرد. اطباء دربار را بسیج مى‏ کند. همه را مى ‏آورد و جوان عاشق را به آنان نشان مى‏ دهد. و هر یک از او سؤال مى ‏کنند: درد تو چیست؟ او در جواب مى‏ گوید: مگر دیوانه شده‏ اى؟ اطبّاء نتیجه ‏اى نمى ‏گیرند زیرا که در مقابل جویا شدن حال او، پاسخى جز "مگر دیوانه شده‏ اى؟" نمى‏ شنوند. تا این که ماجرا را به پادشاه مى‏ گویند. پادشاه مى ‏گوید او را رها کنید، بگذارید به هر جا مى‏ خواهد برود. او را رها مى‏ کنند، به در خانه معشوق مى‏ رود. وقتى به در خانه معشوق مى‏ رسد وارد مى ‏شود. دختر وقتى چشمش مى‏ افتد به عاشق خودش، به او نگاهى مى‏ کند و مى ‏گوید تو هنوز زنده ‏اى؟ جوان بیرون مى ‏آید و مى ‏خوابد و جان به جان آفرین تسلیم مى‏ کند. چرا؟ چون معشوق از او خواسته بود که زنده نباشد. مگر "هنوز زنده‏ اى" مفهومى جز این ندارد که نباید زنده باشى و خواست معشوق این بوده که او بمیرد. خبر به پادشاه مى ‏دهند. مى‏ گوید جنازه‏ اش را تشییع کنید و از جلوى در خانه معشوق ببرید. وقتى از جلوى در خانه معشوق رد مى‏ شوند، جنازه متوقّف مى ‏شود. به او خبر مى‏ دهند که چنین اتّفاقى افتاده است. وقتى مى ‏آید بیرون و چشمش به جنازه مى ‏افتد، او هم در جا جان مى‏ دهد و به عاشق حقیقى خودش مى‏ پیوندد.

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

#کلام_دوست 

@kalamedoust121

  • نویسنده ناشی

عشق و شهادت ۴

نویسنده ناشی | پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ق.ظ | ۰ نظر

سلام دوستان

📄متن سخنرانى #حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه  در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت چهارم :

 

یک بار که حضرت موسى به کوه طور مى‏ رفت، جوانى عرض کرد که یا موسى به خداوند عرض کن که عشق خودش را در دل من بیاندازد. موسى وقتى که عرض مى‏ کند، خداوند مى‏ فرماید: این جوان طاقت این امر را ندارد و براى این که به تو ثابت بکنیم که در این جوان طاقت عشق ما وجود ندارد، در قلبش ذرّه‏اى از محبّت خود را جاى دادیم، برو ببین که به چه سرنوشتى دچار شده است. زمانى که موسى از کوه طور به‏ پایین آمد، مشاهده کرد که جوان در اثر همان ذرّه حبّى که خداوند در دل او جاى داده بود، خودش را از کوه پرت کرده و قطعه قطعه شده بود.

 

🔹حال چگونه باید با کمک راهنما و پیر و استمداد از ائمّه اطهار(ع) این عشق را به ‏تکامل رساند و تیشه به ریشه نفس زد؟ هر چه یاد خدا، یاد محبوب را در دل افزون‏ تر بکنیم، طبعاً امیال نفسانى از دل بیرون مى‏ رود و خانه تهى و مهیّا مى‏گردد براى صاحب‏خانه و روشنایى و نورانیّت ربّ به چشم دل دیده مى‏ شود. این زمانى است که آدمى تهذیب نفس بکند تا بتواند چهره محبوب را در قلب خودش با چشم دل مشاهده بکند. در راه سلوک، یک دسته اعمال قالبیّه وجود دارد و یک دسته اعمال قلبیّه ‏اى. اگر این دو با هم انجام بشود آنگاه این نفس تهذیب و پاک مى‏ شود. خانه رُفت و روب مى‏ شود و آماده آمدن دوست مى‏ گردد و این فقط و فقط با توجّه تام به ذکر و یاد خدا میسّر است.

 

🔹درباره ذکر و مراتب آن و اینکه قلب را باید آماده بکنیم براى ورود محبوب، داستان شیرین و فرهاد نمونه بارزى است، به این شرح که روزى به ‏شیرین مى ‏گویند: فرهاد چهره تو را بر کوه، نقش بسته است. وقتى شیرین مى ‏آید و به کوه نگاه مى ‏کند مى‏ بیند چهره ‏اش را به‏ همان طریق که عیناً هست فرهاد به کوه نقش و حجّارى کرده است. شیرین از فرهاد سؤال مى‏ کند که تو یک بار بیشتر من را ندیدى چگونه با یک بار دیدن این چنین حجّارى کردى؟ او در جواب مى‏ گوید که آرى یک بار دیدم ولى آن یک بار به چشم دل دیدم نه به چشم سر. وقتى که آدمى به چشم دل، محبوب را ببیند، هرگز از دل نمى‏ رود و همیشه در قلبش باقیست و مى‏ ماند.

 

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

 

#کلام_دوست 

@kalamedoust121

  • نویسنده ناشی

عشق و شهادت ۳

نویسنده ناشی | پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۹ ق.ظ | ۰ نظر

📄متن سخنرانى 

#حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه  در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت سوّم:

 

حال به این سؤال مى ‏رسیم که این حبّ شدید که به ‏عشق تعبیر مى‏ شود، چگونه در انسان پیدا مى ‏شود؟ انسان عاشق زیبایى و جمال است و خداوند نیز داراى حسن مطلق است:

 

🔹در ازل پرتو حسنش ز تجلّى دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

خداوند مى ‏فرماید که من گنج پنهانى بودم که مى‏خواستم شناخته شوم، خلق را آفریدم از براى آنکه شناخته شوم:

 

 💠«کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِاُعْرَفَ».

 او مى‏ خواهد چگونه شناخته بشود؟ بدین ترتیب که حسّ و زیبایى و جمال خودش را به بنده‏اش نشان بدهد و بدین ترتیب او را عاشق و واله و شیداى خود کند. این عشق چگونه در قلب مؤمن و بشر عادى پیدا مى‏شود؟ بشرى که به‏ تنهایى امکان عاشق شدن به محبوب و معبود واقعى که او را به کمال مطلق برساند، ندارد؟ در اینجا راهبر و راهنمایى بایستى وجود داشته باشد. این راهبر و راهنما کیست و پیدایش آن چگونه است؟ ما یعنى شیعه، شیعه اثنى عشرى  کسانى که به ولایت على ابن ابى‏ طالب و یازده نفر فرزندان و جانشینان آن بزرگوار اعتقاد داشته و داریم معتقدیم که این عشق به‏ واسطه آن بزرگواران، با رابطه معنوى و ولوى با آنان، با محبوب و معشوق حقیقى برقرار مى‏شود. کما این که باز داریم: 

 

💠«ولایةُ علىّ ابن ابى‏طالب حِصْنى فَمَنْ دَخَل حِصْنى اَمِنَ مِنْ‌عذابى»،

 ولایت على ابن ابى‏ طالب حصار من است که اگر آدمى داخل آن حصار بشود، از هر عذابى در امان است. همین حصار است که انسان را به عشق مى ‏رساند. 

🔹و امّا چرا مى ‏گوییم که بشر احتیاج به این دارد که رابطه و واسطه‏ اى داشته باشد تا به ‏خداى خودش، معبود و معشوق خودش، برسد؟ اوّلاً چون این نفس، این نفس امّاره، باعث آن مى ‏شود که آدمى نتواند امیال و اغراض و شهواتش را سرکوب بکند و مستقیماً با حقّ ارتباط برقرار بکند، از این‏ رو رابطه و واسطه‏ اى مى‏ خواهد که بین ما و محبوب مطلق باشد؛ اصولاً اگر این چنین نباشد بشر طاقت این را ندارد که خداوند حبّ و عشق خود را به‏ طور کامل و تمام در دل او جایگزین کند.

 

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

#کلام_دوست 

@kalamedoust121

  • نویسنده ناشی

عشق و شهادت ۲

نویسنده ناشی | پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۸ ق.ظ | ۰ نظر

📄متن سخنرانى

 #حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت دوّم:

عشق را به مجازى و حقیقى تقسیم کرده‏ اند که از نظر شخص من عشق مجازى مفهومى ندارد؛ چون عشق تا به آن حد مقامش والاست که به‏ جز معبود و معشوق حقیقى به‏ کار بردنش درباره دیگرى مفهومى نخواهد داشت.

براى آنکه فرق بین عشق مجازى و حقیقى را بدانیم بهترین نمونه‏ اش اشاره ‏هایى است که در قرآن مجید در قصّه حضرت یوسف آمده که:

 

 🔹حضرت شیخ ‏احمد غزّالى "احسن القصص" خواندنش را از جهت آنکه داستان عشق است مى‏ داند. شرح عشق مجازى و حقیقى هر دو در این داستان آمده است. وقتى زلیخا به یوسف اظهار عشق و تمایل میکند که در قرآن مجید آمده: 

 

💠«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها»؛

 در یک لحظه یوسف نیز مى‏ رود که تسلیم هوا و هوس نفس خود شود و لذا رو به او مى ‏آورد. در اینجا از روى عشق مجازى است که او تسلیم هواى نفس خود مى‏ شود و تصمیم به وصال زلیخا مى‏ گیرد؛ ولى در همان لحظه عشق واقعى درصورت ملکوتى پیرش، محبوبش، مرادش که یعقوب پدر بزرگوارش بوده، ظاهر مى‏ شود و به تعبیر قرآنى "برهان ربّ" را مى ‏بیند که او را از گناه باز مى‏ دارد به‏ طورى که یوسف از زلیخا فرار مى‏ کند.

زلیخا به‏ دنبال او مى‏ رود و پیراهن او را از پشت پاره مى‏ کند؛ ولى از آن جایى که خداوند مى‏خواست که یوسف آلوده به گناه نشود، درهاى مقفّل تالار، همه باز مى ‏شود و یوسف از یکى از درهاى تالار خارج مى‏ شود.

🔹در اینجا فرق بین عشق مجازى و عشق حقیقى کاملاً عیان می‏شود که خداوند عشق حقیقى و واقعى به خودش را که در صورت ملکوتى پیر متجلّى شده بوده به او نشان مى ‏دهد.

در قرآن از کلمه عشق ذکرى نشده ولى تعبیر حبّ شدید، علاقه شدید، در قرآن آمده، چنان‌که مى‏ فرماید: 

💠«الّذینَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلَّهِ»، کسانى که ایمان آورده‏ اند حبّ شدید به خداوند دارند. هیچ مانعى ندارد که ما به ‏جاى همین حبّ شدید و علاقه وافر، کلمه عشق را به ‏کار ببریم.

 

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

 

#کلام_دوست

@kalamedoust121

  • نویسنده ناشی