خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

خاطرات من

نویسندگی به سبک خودم

خاطرات من

سلام بزرگواران به این وبلاگ خوش امدید لطفا از طرز نگارش حقیر خرده مگیرید ولی از راهنماییهای شما عزیزان در این وبلاگ استقبال میکنم سایه تان مستدام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

یاد من باشد که فردا دم صبح 

جور دیگر باشم 

بد نگویم به هوا، آب ، زمین 

مهربان باشم با مردم شهر 

 

هرروزتان نوروز!!

سال نو را سالی سرشار از تندرستی، موفقیت و سعادت برای همه شما عزیزان آرزو مندم!

بهاری دلنشین داشته باشید.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۷
نویسنده ناشی

دوشان‌تپه» یکی از دروازه‌های قدیمی تهران بود و همین‌طور نام قریه‌ای در شرق شهر که به‌نوعی حومه تهران محسوب می‌شد. این قریه خوش‌آب و هوا که از محدوده ارک شاهی فاصله زیادی داشت، علاوه بر اینکه یکی از دروازه‌های دوره ناصری بود که حد و حصر تهران را مشخص می‌کرد، شکارگاه ناصرالدین‌شاه قاجار هم بود و بخشی از شهرت این دروازه و مکان در کتاب‌های تاریخی به همین دلیل است.دوشان تپه

در واقع، سال 1269 قمری ناصرالدین شاه، حاجب‌الدوله ـ پدر اعتمادالسلطنه ـ را مأمور کرد تا عمارت دوشان‌تپه را بسازد. سال 1275 قمری ساخت قناتی در دوشان‌تپه که صحرایی وسیع بود و بی‌آب شروع شد و در 1279 هم دریاچه بزرگی در برابر عمارت ساختند که آب قنات به داخل آن می‌ریخت. البته عمارت اصلی که ساختمانی هشت‌گوش بود بالای تپه ساخته شده که خانم «کارلاسرنا» آن را به تالار کشتی تشبیه کرده است. روی این تالار، یک کلاه‌فرنگی قرار داشت که از آنجا منظره تهران قابل دیدن بود.

این عمارت و بنای آن در حالی به دوران ناصرالدین‌شاه نسبت داده می‌شود که برخی مورخان ساخت آن را به دوره مظفرالدین‌شاه نسبت داده‌اند. ناصر نجمی در کتاب «تهران در گذر زمان» نوشته است که این کاخ در زمان مظفرالدین‌شاه و به دستور او ساخته شده است. اما برخی مورخان دیگر قدمت این عمارت را به مراتب بیشتر می‌دانن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۲
نویسنده ناشی

دروازه غار نام یکی از دروازه‌های قدیمی شهر تهران بود که در اطراف حصار ناصری (حصاری که در عهد ناصرالدین شاه قاجار در اطراف شهر طهران یا به اصطلاح آن روز، در اطراف دارالخلافه ناصری کشیده شده بود)، قرار داشت. این دروازه در حد فاصل بین خانی آباد و میدان شوش در حوالی مکانی که امروزه در آن میدان غار (شهید هرندی) بنا شده‌است، واقع بود. محل دقیق این دروازه حد فاصل میدان شوش و میدان راه آهن می‌باشد که در شمالی‌ترین قسمت محله باغ آذری بوده.دروازه غار، از دروازه‌های نابودشدهٔ تهران

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۴۶
نویسنده ناشی

🌷🌷🌷🌷

 

روز شد باز دلم یاد تو کرد....لحظه ای مست شدم از رویا....

باز بویت به مشامم پیچید...و زبان زمزمه کرد....نام گیرای تورا...

چشم دل را که گشودم...تو کنارم بودی...

 

خیره گشتم که مبادا بروی...

و تو خندیدی و گفتی آرام....من کنارت هستم...

 

و من آسوده شدم...خندیدم....

لحظه ای بعد ازین فکر به خود لرزیدم....

که مبادا بروی...تا که من باشم و تنهایی و شب...

 

چشمها را بستم....خواستم باز ببینم هستی

یا که من در خوابم...چشم آهسته گشودم اما...

تو نبودی....و فقط یاد صدایت...

باز پیچید که گفتی آرام ،

من کنارت هستم ...

 

 

 #لیلی_اله_یاری 🌸

 

 

1393/5/11 

به یاد پدر مهربانم ... 😔🌷

 

 

@leiliyari 🍂

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۵۸
نویسنده ناشی

یار دبستانی من، سرودهٔ منصور تهرانی است که برای فیلم از فریاد تا ترور با صدای فریدون فروغی ساخته شده بود.

.

یار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

ترکهٔ بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی‌فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد، برده دلای آدماش

دست من و تو باید این، پرده‌ها رو پاره کنه

کی می‌تونه جز من و تو، درد ما رو چاره کنه؟

یار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

ترکهٔ بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۳
نویسنده ناشی

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است

غزل پریده رنگ است دل ترانه تنگ است

نه در زمین نه در زمان جای درنگ است

بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

مرا حوصله تنگ است

هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

اون که عاشقانه خندید خنده*های من رو دزدید

پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می*دید

رسیده*ام به ناکجا خسته از این حال و هوا

حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست

مرا طاقت من نیست مرا طاقت من نیست

نه در زمین نه در زمان جای درنگ است

بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

مرا حوصله تنگ است

هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد

اون که عاشقانه خندید خنده*های من رو دزدید

پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می*دید

رسیده*ام به ناکجا خسته از این حال و هوا

حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست

مرا طاقت من نیست مرا طاقت من نیست

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است

 

دل ترانه تنگ است غزل پریده رنگ است

نه در زمین نه در زمان جای درنگ است

بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

مرا حوصله تنگ است

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۴۴
نویسنده ناشی

نمی دانی که من در هر ستاره که مه را تا سحر یار و ندیم است

و یا در چهره سرخ شقایق که خود بازیچة دست نسیم است

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

نمی دانی که من در قطرة اشک که روزی مظهر خشم تو بوده

ویا در شط خونین افقها که روزی منظر چشم تو بوده

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

در اندوه غریبان در آه بی نصیبان

در آن شبنم در آن گل در عشق پاک بلبل

در ایام بهاران در آب چشمه ساران

در آن سر گشتگیها در این گمگشتگیها

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

من اینک در رواق کهکشانها در آوای حزین کاروانها

درآن رنگین کمان پیرو خسته در آن اشکی که بر مژگان نشسته

درآن جامی که خالی مانده از می در آوایی که برمی خیزد از نی

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

در اندوه غریبان در آه بی نصیبان

در آن شبنم در آن گل در عشق پاک بلبل

 

در ایام بهاران در آب چشمه ساران

در آن سر گشتگیها در این گمگشتگیها

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم

نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۴۱
نویسنده ناشی

سلام

سلام درود بر شما اساتید شعر و ادب و عرفان ای سخن وران عزیز و گرامی امید وارم در سالی که پیش رو دارید شما عزیزان و خانواده تان زیر سایه خداوند مهربانیها شاد و سلامت باشید امیدوارم قلمتان همیشه در راه انسانیت سبز و مانا باشد

و همچنین برای دیگر دوستانی که این پست را میخوانند ارزوی بهترینها را دارم

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

 

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

 

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

 

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

 

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۷
نویسنده ناشی

سلام 

تو خراب من آلوده مشو غم این پیکر فرسوده مخور

قصه ام بشو از یاد ببر بهر من غصه بیهوده مخور

 

تو سپیدی من سیاهم

خسته ای گم کرده راهم 

 

تو به هر جا در پناهی

من به دنیا بیپناهم

 

تو طلوع هر امیدی

من غروبی ناامیدم

تو سپیدو دل سیاهی

من سیاه دل سپیدم

 

نه قراری نه دیاری  که بر آن رو بگذارم 

به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم

چه امیدی به سپیدی

که به رنگ شب تارم شب تارم

 

تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم 

گنه تو بی گناهی بی گنه قرق گناهم

تو طلوع هر امیدی من غروبی ناامیدم

شوق بودن بوده تنها اشتباهم اشتباهم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۱
نویسنده ناشی

باز هم سلام

سلام

سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت بدلیل نقل مکان از محله ای که انجا بدنیا امدم و خیلی هم با صفا بود و از اینکه انجا را ترک میکنیم خیلی ناراحت بودم الانم که الانه اگر میشد همه داراییم رو بدم و زمان به عقب برگرده و دوباره ان روزها ببینم برگردم به اصل مطلب به خاطر تقییر مکان قبلی در مدرسه جدید در کلاس دوم راهنمایی ثبت نام کردم و برای اولین روز وقتی وارد کلاس شدم یک لحظه فکر کرد در مدرسه شبانه هستم چون اکثر هم کلاسیهایم ریش و سیبیلشان هم سبز شده بود بالاخره از اولین روز ورود به مدرسه چند ماه گذشت و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و چون مدیر مدرسه ساواکی بود یا با ساواک همکاری داشت بگیر و ببندی راه افتاده بود و من هم بهد چند روز به خاطر مسایلی البته مسایل که نه چون یکم شک برانگیز میشه دیگر ادامه تحصیل ندادم و تن به کار دادم و رفتم سر کار و امروز هم که سی و هفت سال از ان روز میگذرد مشغول به کارم هرچند بازنشسته صنایع دفاع هستم ولی طبق عادت باز هم مشغول به کار هستم دوستان از اینکه وقت گرانبهایتان را صرف خواندن این خاطره کردید سپاس گذارم ....ن و ی س ن د ه ناشی...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۵
نویسنده ناشی

سلام دوستان بزرگوار

Hamid Masumi > ‏دفترچه شعر و خاطراتBook of poetry and memorie

خداوند تمام اسیران خاک را بیامرزد جانم براتون بگه چند روز پیش دایی کوچکم به نام علی حاتم بازنشسته اداره پست عمرش را داد به شما عزیزان و به لقا الله پیوست غرض از نوشتن این مطلب میخواستم خاطره ای را برایتان تعریف کنم امیدوارم جالب باشد تابستان سال هزار و سیصد و شصت دایی بنده سه سال از من بزرگتر بود در زمان کودکی و نوجوانی به دلیل بچه محل بودن زیاد همدیگر را میدیدیم و او هم مثل تمام موجودات میخواست برتری خودش را به من تحمیل کند و هر از گاهی سر مسایل گوناگون از من ایراد میگرفت و من هم نمیخواستم زیر قدرت او باشم با همدیگر بگو مگو میکردیم حتی کار به درگیری فیزیکی و فحاشی میکشید ، کار به جایی میرسید که بزرگترها مداخله میکردند و چون من کوچکتر بودم حق را به من میدادند و او هم وقتی میدید نتوانسته چیزی را تحمیل کند به تلافی بر میخواست یک روز او و دوستانش برای تفریح به پارک ارم یعنی شهر بازی بروند و من را هم با خودشان به انجا بردند و من هم از همه جا بی خبر با انها رفتم در شهر بازی تمام وسایل تفریحی انجا را سوار شدیم و تا رسیدیم به یک چرخ گردونه که چند تا تاپ به ان وصل شده بود و وقتی که ان وسیله میچرخید به خاطر قرار گرفتنش نزدیک دیوار در حال گردش خطای دیدی را ایجاد میکرد و تازه فهمیدم که چرا این وسیله را گذاشته برای اخر کار چون میخواسته از من انتقام بگیره یه توضیح بدم داستان از این قراره که نفر عقبی تاپ جلوی را میگرفت و به طرف چپ و را حرکت میداد و جهت تاپ بیشتر متمایل میشد به سمت دیواری که کنار چرخ و فلک وجود داشت و ادمی فکر میکرد الانه که بخوره به دیوار دوستان سرتونو درد نیارم داییم با من کاری کرد که به غلط کردن افتادم بله دوستان این بود خاطره ای با ان مرحوم امیدوارم که توانسته باشم و به احیای خاطره پرداخته باشم ....نویسنده ناشی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۳
نویسنده ناشی