حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

۱۲ مطلب با موضوع «موضوع جدیددلنوشته های خودم» ثبت شده است

سرباز که بودم استواری میگفت تا حالا دیدی افسران ارشد در ظاهر و علنی اختلافشان را حل کنند نه . بلکه در اتاقشان مسئله شان را حل میکردن و ما ها که زیر دستان انها محسوب میشویم اختلافمان را همانجا ودر دید همه با درگیری لفظی و فیزیکی حل میکنیم این مطلب بالا شاید ربطی به گفته های بعدی من نباشه ولی خب ادمیه از جایی شروع میکنه‌ و همینجور افکارشو بیان میکنه صد در صد دیدید دل این صفحه های مجازی کسانی هستند که مطبی را انتشار میدن مثل فقر فحشا حکومت سرمایه داری و داستانهای دیگر را پست میکنند و یه چندتائی هم برای تشویق دیگرا کامنتهای را میگزارند و انهای که باید بروند سرکار شروع میکنند با کامنتهاشون تفسیر کردن مطلب و اخرش هم ختم میشه به فحاشی و تهمت بعدشم ربط میدیم به ادیان و حکومت ها و خیلی حرفهای دیگر اخرشم نتیجه به هیچ ختم میشود ناراحتی و کدورت قلیان پیدا میکند میخواستم بگم این افراد به قول انگلیسیها تفرقه بنداز و حکومت کن انهایی که ما را به جان همدیگر می اندازند. خوشحال و شادان از اینکه فکر ما را درگیر کردن که قافل شویم و انها هم بتوانند به عشق و حالشان بپردازند و ما را استعمار کنند و کلی هم به ریش‌مان بخنندند (نویسنده ناشی)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۴
نویسنده ناشی

سلام

سلام درود بر شما اساتید شعر و ادب و عرفان ای سخن وران عزیز و گرامی امید وارم در سالی که پیش رو دارید شما عزیزان و خانواده تان زیر سایه خداوند مهربانیها شاد و سلامت باشید امیدوارم قلمتان همیشه در راه انسانیت سبز و مانا باشد

و همچنین برای دیگر دوستانی که این پست را میخوانند ارزوی بهترینها را دارم

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

 

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

 

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

 

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

 

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۷
نویسنده ناشی

باز هم سلام

سلام

سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت بدلیل نقل مکان از محله ای که انجا بدنیا امدم و خیلی هم با صفا بود و از اینکه انجا را ترک میکنیم خیلی ناراحت بودم الانم که الانه اگر میشد همه داراییم رو بدم و زمان به عقب برگرده و دوباره ان روزها ببینم برگردم به اصل مطلب به خاطر تقییر مکان قبلی در مدرسه جدید در کلاس دوم راهنمایی ثبت نام کردم و برای اولین روز وقتی وارد کلاس شدم یک لحظه فکر کرد در مدرسه شبانه هستم چون اکثر هم کلاسیهایم ریش و سیبیلشان هم سبز شده بود بالاخره از اولین روز ورود به مدرسه چند ماه گذشت و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و چون مدیر مدرسه ساواکی بود یا با ساواک همکاری داشت بگیر و ببندی راه افتاده بود و من هم بهد چند روز به خاطر مسایلی البته مسایل که نه چون یکم شک برانگیز میشه دیگر ادامه تحصیل ندادم و تن به کار دادم و رفتم سر کار و امروز هم که سی و هفت سال از ان روز میگذرد مشغول به کارم هرچند بازنشسته صنایع دفاع هستم ولی طبق عادت باز هم مشغول به کار هستم دوستان از اینکه وقت گرانبهایتان را صرف خواندن این خاطره کردید سپاس گذارم ....ن و ی س ن د ه ناشی...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۵
نویسنده ناشی

سلام دوستان بزرگوار

Hamid Masumi > ‏دفترچه شعر و خاطراتBook of poetry and memorie

خداوند تمام اسیران خاک را بیامرزد جانم براتون بگه چند روز پیش دایی کوچکم به نام علی حاتم بازنشسته اداره پست عمرش را داد به شما عزیزان و به لقا الله پیوست غرض از نوشتن این مطلب میخواستم خاطره ای را برایتان تعریف کنم امیدوارم جالب باشد تابستان سال هزار و سیصد و شصت دایی بنده سه سال از من بزرگتر بود در زمان کودکی و نوجوانی به دلیل بچه محل بودن زیاد همدیگر را میدیدیم و او هم مثل تمام موجودات میخواست برتری خودش را به من تحمیل کند و هر از گاهی سر مسایل گوناگون از من ایراد میگرفت و من هم نمیخواستم زیر قدرت او باشم با همدیگر بگو مگو میکردیم حتی کار به درگیری فیزیکی و فحاشی میکشید ، کار به جایی میرسید که بزرگترها مداخله میکردند و چون من کوچکتر بودم حق را به من میدادند و او هم وقتی میدید نتوانسته چیزی را تحمیل کند به تلافی بر میخواست یک روز او و دوستانش برای تفریح به پارک ارم یعنی شهر بازی بروند و من را هم با خودشان به انجا بردند و من هم از همه جا بی خبر با انها رفتم در شهر بازی تمام وسایل تفریحی انجا را سوار شدیم و تا رسیدیم به یک چرخ گردونه که چند تا تاپ به ان وصل شده بود و وقتی که ان وسیله میچرخید به خاطر قرار گرفتنش نزدیک دیوار در حال گردش خطای دیدی را ایجاد میکرد و تازه فهمیدم که چرا این وسیله را گذاشته برای اخر کار چون میخواسته از من انتقام بگیره یه توضیح بدم داستان از این قراره که نفر عقبی تاپ جلوی را میگرفت و به طرف چپ و را حرکت میداد و جهت تاپ بیشتر متمایل میشد به سمت دیواری که کنار چرخ و فلک وجود داشت و ادمی فکر میکرد الانه که بخوره به دیوار دوستان سرتونو درد نیارم داییم با من کاری کرد که به غلط کردن افتادم بله دوستان این بود خاطره ای با ان مرحوم امیدوارم که توانسته باشم و به احیای خاطره پرداخته باشم ....نویسنده ناشی....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۳
نویسنده ناشی

سلام

از درج این مطلب در برابر شما بزرگان اهل فن طلب عفو دارم دارم چون خودتان علمتان بیشتر از حقیر است.

سلام بر سروران گرامی ای بزرگان و ای انسانهای باشرف ما در کشوری زندگی میکنیم صبح مان را قبل از انکه شروع کنیم ،به خداوند و بعد به ولی ولی خودش مولا امیرالمومنین علی ع متوصل میشویم وقتی میگوییم بسم ال...الرحمن الرحیم یعنی به نام خداوند بخشنده و مهربان و وقتی یا علی یعنی همان مولایی که قبل از اینکه کسی از او یاری بخواهد خودش به مدد دیگران پیشی میگرفت و به کمک تهی دستان و بی نوایان و یتیمان می شتافت وقتی که خداوند صبحان و اولیا الله ذر خیلی از امور یار یاور و مددکار ما هستند و وظیفه ما هم حکم میکند که به یاری مستمندان و یتیمان بشتابیم( میگویند ‌‌‌وقتی اشکی به واسته ازاری که به او شده از چشمش جاری شود عرش الهی هم به لرزه در میاید )و به هر طریق که می توانیم دستگیر انها شویم (تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت ده باز)خداوند به احترام خوبانش و به احترام اقا امام زمان یار و یاورتان باشد یا علی مدد

https://m.facebook.com/groups/779686942152451?refid=18&ref=bookmarks

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۱
نویسنده ناشی

این خاطره رو حیفم میاد نگم شاید جالب نباشه واسه امروزیا ولی واسه من خیلی جالبه یه زمانهایی تهران پایین شهرش دروازه غار بود و بالا شهرش هم یه جورایی سید خندان غربش میدان شهیاد امروزا میگن ازادی شرقشم انتهای پیروز بود معروف به دوشان تپه راستی این اطلاعات شاید زیاد دقیق نباشه اما یه جورای شبیح هستش بگذریم من بیمارستان فرح سابق توی خیابان مولوی بدنیا اومدم و محل زندگیم توی دروازغار سابق بود و توی کوچه پس کوچه های محلمون یه دوچرخه سازی بود که چند تا سه چرخه داشت و به بچه های زیر هشت سال کرایه میداد و هشت ساله های اون زمان مانند ۸ساله های امروزی تیتیش مامانی نبودیم که محتاج ننه باباهامون باشیم و به تنهایی میرفتم و دو سه کوچه اون ورتر  و سه چرخه ای کرایه میکردم و ده دقیقه سواری میکردم و کلی هم ذوق میکردم نه من بلکه تمام بچه های که سواری میکردند. انگار رفتیم لوناپارک بعد سواری هم یه بستنی از بستنی فروش دوره گرد  میخریدیم و یه چرخ و فلکی سیار هم بود و یه چند دوری هم اونجا سرگرم میشدیم و کل هزینه ای که پرداخت میکردیم پنج ریال هم نمیشد ولی خدایی عشق و حالی بود که نپرس راستی یه چیزی هم بگم شاید ماهی دو بار این اتفاق میافتاد و این ذوق زدگی ممنوط به خدا بیامرز بابام میشد اون روز اضافه کاری که کرده بود لوناپارکی هم که اسمشو بردم محل تفریحی واقع در میدان ونک و بستنی فروشها سیار هم یک یخدان بود که یا دو چرخ بود و یا سه چرخ و فروشندش هم با یه اواز خاصی میگفت بستنی ای بستنی الاسکا بدم الاسکا بدو بیا که تموم شد خدایی انقدر بستنیهاش اصل بود که وقتی در یخدان را باز میکرد بوی وانیل در هوا پخش میشد و اگر پول هم نداشتی فقط بوش ادم رو کاری میکرد مه انگار خیریدی و میل کردی دوستان عزیز اشباهات نگارشی رو بر من بیسواد ببخشید دمتون گرم که خواندید ایول

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۱
نویسنده ناشی

سلام خدمت خوانندگان عزیز این وبلاگ 

آخرهای تابستان سال 1364 اهواز به طرف ماه شهر در یک شب گرم و شرجی و پشه و رطیل و عقرب و در ضمن مار .از همه  بدتر و ترسناک تر از ان حیوانات حیوانهای دو پای دیگری که اسمشان را نمیاورم هر لحظه بیم حمله هوایی از طرف ان ددمنشان برای بمب باران تاسیسات نفتی و هموطنان اهوازیمون که البته میگفتند که اهواز هم برای ما هستش استرس خاصی هم داشتیم با دوستم تصمیم گرفتیم که حال و هوایی هم عوض کنیم بعد اتمام نگهبانیمون قدمی بزنیم یه سیگار هم دود کنیم و برای اینکه دشمن بعثی اتیش سیگارمون رو نبینند مجبور بودیم که ان را در مشتمان مخفی کنیم در همین حال یه دفعه چیزی سیاه رنگ جلوی پام سبز شد من هم لگدی میهمانش کردم چشتون روز بد نبینه یک مار سیاه رنگ که گرد خودش جمع شده بود  و به طول تقریبا دو متر از هم باز شد و فیس فیس کنان گیج و مبهوت به همدیگه نگاه میکردیم فکر کنم اون پیش خودش میگفت این مردک چرا این عمل قبیحانه رو انجام داد ما هم دروغ نگم جفتمون ترسیده بودیم و با همین ترس سرنیزه ای که داشتیم پرت کردیم طرف ان مار نگون بخت که از شانسمون خورده بود عین تو فیلمها وسط جفت چشاش به همین سادگی مرد ما هم ناراحت و برای توجیح  عمل کرد وحشیانه مون گفیم که خوب شد کشتیمش میرفت توی محل نگهبانی سرباز های دیگه و یکی از انها را نیش میزد و اخر اینکه ما هم زهر مارمون شد ان حال و هوا عوض کردن اقا دیگه اون شد به هیچ چیز و به هیچ عنوان لگدم رو طرف کسی پرت نکنم .

عزیزان از اینکه ای خاطره را خواندید سپاس گزارم از طرف (نویسنده ناشی)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۳۰
نویسنده ناشی

اقا پسری عاشق دختری میشه که غریبه هم نبود از انهای بود که در اسمانها عقدشان کردن ولی این یکی انگار اسمونش ابری و برفی بوده اقا پسر عاشق وقتی درخواستشو به دختر اسمونی میگه بعدش دیگه دختره غیبش میزنه دیگه به چشم پسرک بینوا دیده نشد که نشد بعد از گذشت سی سال باز هم پسر جوان البت الان میانسال دیده نمیشه چون هر کدومشون توی یه شهرین حالا هروقت به یاد عشقش میفته با خودش این ترانه رو زمزمه میکنه امشب دلم میخواد که تا فردا می بنوشم من زیباترین جامه هایم را بپوشم من شاید که فردا تو میایی

لایه جدید...دوستان عزیز این خاطره طولانیه وی چون میگن خواننده ها از نوشته های بلند خوششون نیاد منم کوتاش کردم 
لایه جدید...
لایه جدید...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۳
نویسنده ناشی

أمل کیست

همیشه سئوالى ذهن من را مشغول میکند گاهی در شبکه هاى مجازى تا حرف از اخلاق و رفتار کردار از دید امامان معصوم مطلب گذاشته میشود و یا کسی را دعا میکنیم و از خداوند صبحان یاری میجوییم حتی برای دیگران مگویند که طرف أمل هستش چرا؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۵۷
نویسنده ناشی

این داستان طرز تهیه خیارشور یه روزه

سلام یک مطلبی رو توی فیسبوک خواندم که خرید خیار شور و سیاست  رو ربط داده بود به هم  و مخلوط کرده بود من دیگه مطلب رو کامل نمینویسم. و از سیاست هم چیزی حالیم نیست ولی این مطلب را خواندم مواجه شدم با یک  کامنت و انهم طرز تهیه خیارشور یه روزه بود که براتون مینویسم از قول ان شخص و اگر درست کردید و نتیجه ای حاصل نشد به عهده خودتون نه من پدرم توی اینکار بود نه مادر خب میریم برای تهیه خیارشور یه روزه

خیار شور یک روزه.:

خیار را کاملا شسته داخل شیشه های سسی بزرگ می ریزیم

بعد چند ساقه ترخون وسه حبه سیر در شیشه می اندازیم .

در اخر اب جوشیده خنک را با نمک وفلفل مخلوط میکنیم به اندازه دلخواه ونصف لیوان سرکه. روی خیارهای داخل شیشه می ریزیم انگاه در شیشه را محکم می بندیم.

حالا یک قابلمه براداشته شیشه را در وسط ان قرار داده تا کمر شیشه قابلمه را پر اب می کنیم 

سپس قابلمه را روی حرارت قرار می دهیم.تا اب بجوش اید 

توجه کنید وقتی اب جوش امد ساعت می گیریم 15 دقیقه در حال جوش باشه پس از این زمان شیشه را از قابلمه در می اورید می زارید خنک شود وقتی کاملا سرد شد داخل یخچال بزارید .

فرداش نوش جان کنید.به همین راحتی .

این خیار شورشبیه خیار شور های شرکتی می شه با همون مزه و از همه مهمتر نیازی نیست 2هفته انتظار بکشید.

امیدوارم راضی باشید 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۵۷
نویسنده ناشی