حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

۱۸ مطلب با موضوع «موضوع جدیدعرفان» ثبت شده است

📄متن سخنرانى 

#حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت پنجم

 

این ذکر و فکر باید همیشگى باشد تا باعث قوّت قلب، باعث بینایى دل، باعث روشنایى دل، باعث نزدیک شدن عاشق به معشوق شود.

 

🔹باز در اینجا بی مناسبت  نیست که داستان دختر هندویى را که پسرک مسلمانى بر او عاشق مى ‏شود ذکر کنم. 

‌پسرک وقتى که به خانه دختر مى‏ رود و اظهار عشق به او مى ‏کند، دختر در جواب مى‏ گوید: مگر دیوانه شده ‏اى؟ جوان مسلمان همین جمله "مگر دیوانه شد ه ‏اى" را ذکر خودش قرار مى‏ دهد و هر که با او صحبت مى‏ کند، در جواب مى ‏گوید: مگر دیوانه شده ‏اى؟ پادشاه به او مى ‏رسد، با او صحبت مى ‏کند، در جواب پادشاه مى ‏گوید: مگر دیوانه شده ‏اى؟ شاه تعجّب مى‏ کند. او نمى ‏داند که این جوان ذکر را از معشوق گرفته و آنچه از لب معشوق به‏ زبان آمده براى عاشق دلیل و برهان است. 

🔹عاشق بایستى ببیند که معشوق چه مى‏ گوید و به خواست معشوق باید عمل کند نه به هوا و هوس ‏هاى خودش. ولى پادشاه در مقابل شنیدن این جمله "مگر دیوانه شده‏ اى؟" به خیال خودش تصمیم به ‏معالجه جوان مى‏ گیرد. اطباء دربار را بسیج مى‏ کند. همه را مى ‏آورد و جوان عاشق را به آنان نشان مى‏ دهد. و هر یک از او سؤال مى ‏کنند: درد تو چیست؟ او در جواب مى‏ گوید: مگر دیوانه شده‏ اى؟ اطبّاء نتیجه ‏اى نمى ‏گیرند زیرا که در مقابل جویا شدن حال او، پاسخى جز "مگر دیوانه شده‏ اى؟" نمى‏ شنوند. تا این که ماجرا را به پادشاه مى‏ گویند. پادشاه مى ‏گوید او را رها کنید، بگذارید به هر جا مى‏ خواهد برود. او را رها مى‏ کنند، به در خانه معشوق مى‏ رود. وقتى به در خانه معشوق مى‏ رسد وارد مى ‏شود. دختر وقتى چشمش مى‏ افتد به عاشق خودش، به او نگاهى مى‏ کند و مى ‏گوید تو هنوز زنده ‏اى؟ جوان بیرون مى ‏آید و مى ‏خوابد و جان به جان آفرین تسلیم مى‏ کند. چرا؟ چون معشوق از او خواسته بود که زنده نباشد. مگر "هنوز زنده‏ اى" مفهومى جز این ندارد که نباید زنده باشى و خواست معشوق این بوده که او بمیرد. خبر به پادشاه مى ‏دهند. مى‏ گوید جنازه‏ اش را تشییع کنید و از جلوى در خانه معشوق ببرید. وقتى از جلوى در خانه معشوق رد مى‏ شوند، جنازه متوقّف مى ‏شود. به او خبر مى‏ دهند که چنین اتّفاقى افتاده است. وقتى مى ‏آید بیرون و چشمش به جنازه مى ‏افتد، او هم در جا جان مى‏ دهد و به عاشق حقیقى خودش مى‏ پیوندد.

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

#کلام_دوست 

@kalamedoust121

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۱
نویسنده ناشی

سلام دوستان

📄متن سخنرانى #حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه  در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت چهارم :

 

یک بار که حضرت موسى به کوه طور مى‏ رفت، جوانى عرض کرد که یا موسى به خداوند عرض کن که عشق خودش را در دل من بیاندازد. موسى وقتى که عرض مى‏ کند، خداوند مى‏ فرماید: این جوان طاقت این امر را ندارد و براى این که به تو ثابت بکنیم که در این جوان طاقت عشق ما وجود ندارد، در قلبش ذرّه‏اى از محبّت خود را جاى دادیم، برو ببین که به چه سرنوشتى دچار شده است. زمانى که موسى از کوه طور به‏ پایین آمد، مشاهده کرد که جوان در اثر همان ذرّه حبّى که خداوند در دل او جاى داده بود، خودش را از کوه پرت کرده و قطعه قطعه شده بود.

 

🔹حال چگونه باید با کمک راهنما و پیر و استمداد از ائمّه اطهار(ع) این عشق را به ‏تکامل رساند و تیشه به ریشه نفس زد؟ هر چه یاد خدا، یاد محبوب را در دل افزون‏ تر بکنیم، طبعاً امیال نفسانى از دل بیرون مى‏ رود و خانه تهى و مهیّا مى‏گردد براى صاحب‏خانه و روشنایى و نورانیّت ربّ به چشم دل دیده مى‏ شود. این زمانى است که آدمى تهذیب نفس بکند تا بتواند چهره محبوب را در قلب خودش با چشم دل مشاهده بکند. در راه سلوک، یک دسته اعمال قالبیّه وجود دارد و یک دسته اعمال قلبیّه ‏اى. اگر این دو با هم انجام بشود آنگاه این نفس تهذیب و پاک مى‏ شود. خانه رُفت و روب مى‏ شود و آماده آمدن دوست مى‏ گردد و این فقط و فقط با توجّه تام به ذکر و یاد خدا میسّر است.

 

🔹درباره ذکر و مراتب آن و اینکه قلب را باید آماده بکنیم براى ورود محبوب، داستان شیرین و فرهاد نمونه بارزى است، به این شرح که روزى به ‏شیرین مى ‏گویند: فرهاد چهره تو را بر کوه، نقش بسته است. وقتى شیرین مى ‏آید و به کوه نگاه مى ‏کند مى‏ بیند چهره ‏اش را به‏ همان طریق که عیناً هست فرهاد به کوه نقش و حجّارى کرده است. شیرین از فرهاد سؤال مى‏ کند که تو یک بار بیشتر من را ندیدى چگونه با یک بار دیدن این چنین حجّارى کردى؟ او در جواب مى‏ گوید که آرى یک بار دیدم ولى آن یک بار به چشم دل دیدم نه به چشم سر. وقتى که آدمى به چشم دل، محبوب را ببیند، هرگز از دل نمى‏ رود و همیشه در قلبش باقیست و مى‏ ماند.

 

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

 

#کلام_دوست 

@kalamedoust121

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۰
نویسنده ناشی

📄متن سخنرانى 

#حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه  در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت سوّم:

 

حال به این سؤال مى ‏رسیم که این حبّ شدید که به ‏عشق تعبیر مى‏ شود، چگونه در انسان پیدا مى ‏شود؟ انسان عاشق زیبایى و جمال است و خداوند نیز داراى حسن مطلق است:

 

🔹در ازل پرتو حسنش ز تجلّى دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

خداوند مى ‏فرماید که من گنج پنهانى بودم که مى‏خواستم شناخته شوم، خلق را آفریدم از براى آنکه شناخته شوم:

 

 💠«کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِاُعْرَفَ».

 او مى‏ خواهد چگونه شناخته بشود؟ بدین ترتیب که حسّ و زیبایى و جمال خودش را به بنده‏اش نشان بدهد و بدین ترتیب او را عاشق و واله و شیداى خود کند. این عشق چگونه در قلب مؤمن و بشر عادى پیدا مى‏شود؟ بشرى که به‏ تنهایى امکان عاشق شدن به محبوب و معبود واقعى که او را به کمال مطلق برساند، ندارد؟ در اینجا راهبر و راهنمایى بایستى وجود داشته باشد. این راهبر و راهنما کیست و پیدایش آن چگونه است؟ ما یعنى شیعه، شیعه اثنى عشرى  کسانى که به ولایت على ابن ابى‏ طالب و یازده نفر فرزندان و جانشینان آن بزرگوار اعتقاد داشته و داریم معتقدیم که این عشق به‏ واسطه آن بزرگواران، با رابطه معنوى و ولوى با آنان، با محبوب و معشوق حقیقى برقرار مى‏شود. کما این که باز داریم: 

 

💠«ولایةُ علىّ ابن ابى‏طالب حِصْنى فَمَنْ دَخَل حِصْنى اَمِنَ مِنْ‌عذابى»،

 ولایت على ابن ابى‏ طالب حصار من است که اگر آدمى داخل آن حصار بشود، از هر عذابى در امان است. همین حصار است که انسان را به عشق مى ‏رساند. 

🔹و امّا چرا مى ‏گوییم که بشر احتیاج به این دارد که رابطه و واسطه‏ اى داشته باشد تا به ‏خداى خودش، معبود و معشوق خودش، برسد؟ اوّلاً چون این نفس، این نفس امّاره، باعث آن مى ‏شود که آدمى نتواند امیال و اغراض و شهواتش را سرکوب بکند و مستقیماً با حقّ ارتباط برقرار بکند، از این‏ رو رابطه و واسطه‏ اى مى‏ خواهد که بین ما و محبوب مطلق باشد؛ اصولاً اگر این چنین نباشد بشر طاقت این را ندارد که خداوند حبّ و عشق خود را به‏ طور کامل و تمام در دل او جایگزین کند.

 

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

#کلام_دوست 

@kalamedoust121

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۹
نویسنده ناشی

📄متن سخنرانى

 #حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت دوّم:

عشق را به مجازى و حقیقى تقسیم کرده‏ اند که از نظر شخص من عشق مجازى مفهومى ندارد؛ چون عشق تا به آن حد مقامش والاست که به‏ جز معبود و معشوق حقیقى به‏ کار بردنش درباره دیگرى مفهومى نخواهد داشت.

براى آنکه فرق بین عشق مجازى و حقیقى را بدانیم بهترین نمونه‏ اش اشاره ‏هایى است که در قرآن مجید در قصّه حضرت یوسف آمده که:

 

 🔹حضرت شیخ ‏احمد غزّالى "احسن القصص" خواندنش را از جهت آنکه داستان عشق است مى‏ داند. شرح عشق مجازى و حقیقى هر دو در این داستان آمده است. وقتى زلیخا به یوسف اظهار عشق و تمایل میکند که در قرآن مجید آمده: 

 

💠«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها»؛

 در یک لحظه یوسف نیز مى‏ رود که تسلیم هوا و هوس نفس خود شود و لذا رو به او مى ‏آورد. در اینجا از روى عشق مجازى است که او تسلیم هواى نفس خود مى‏ شود و تصمیم به وصال زلیخا مى‏ گیرد؛ ولى در همان لحظه عشق واقعى درصورت ملکوتى پیرش، محبوبش، مرادش که یعقوب پدر بزرگوارش بوده، ظاهر مى‏ شود و به تعبیر قرآنى "برهان ربّ" را مى ‏بیند که او را از گناه باز مى‏ دارد به‏ طورى که یوسف از زلیخا فرار مى‏ کند.

زلیخا به‏ دنبال او مى‏ رود و پیراهن او را از پشت پاره مى‏ کند؛ ولى از آن جایى که خداوند مى‏خواست که یوسف آلوده به گناه نشود، درهاى مقفّل تالار، همه باز مى ‏شود و یوسف از یکى از درهاى تالار خارج مى‏ شود.

🔹در اینجا فرق بین عشق مجازى و عشق حقیقى کاملاً عیان می‏شود که خداوند عشق حقیقى و واقعى به خودش را که در صورت ملکوتى پیر متجلّى شده بوده به او نشان مى ‏دهد.

در قرآن از کلمه عشق ذکرى نشده ولى تعبیر حبّ شدید، علاقه شدید، در قرآن آمده، چنان‌که مى‏ فرماید: 

💠«الّذینَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلَّهِ»، کسانى که ایمان آورده‏ اند حبّ شدید به خداوند دارند. هیچ مانعى ندارد که ما به ‏جاى همین حبّ شدید و علاقه وافر، کلمه عشق را به ‏کار ببریم.

 

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

 

#کلام_دوست

@kalamedoust121

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۸
نویسنده ناشی

سلام بر عزیزان

📄متن سخنرانى #حضرت_آقاى_حاج_على_تابنده_محبوبعلیشاه_طاب_ثراه در ۲۸ مهر ۱۳۷۰

 

🔹عشق و شهادت🔹

 

🔸قسمت اوّل:

 

یکى از مقاماتى که براى مؤمن ذکر شده، مقام شهادت است. شهادت بر دو نوع است: نوع اوّل شهادت ظاهری است که مؤمنین در مقابل دشمنان دین به‏ مقام رفیع شهادت می رسند و از نظر ظاهرى، جسم خاکى و فانى در معرض فنا قرار می گیرد و به ‏عبارت دیگر کشته می شوند و شهید می گردند.

نوع دوّمى که براى شهادت ذکر کرده ‏اند شهادت باطنى است که در این شهادت، قاتل خود دوست است و به ‏تعبیر عرفانى ‏اش شهید به مقام فناء فى ‏اللَّه مى ‏رسد و در حدیث قدسى داریم:

 

 💠«مَنْ طَلَبنى وَجَدنى و مَنْ وَجَدنى عَرَفنى و مَنْ عَرَفَنى عَشَقَنى و مَنْ عَشَقنى عَشقتُه و مَنْ عَشَقْتُه قَتَلتُه و مَنْ قَتَلْته اَنا دیتُه.»

 

خداوند مى ‏فرماید: کسى که به جستجوى من آمد، مرا طلب کرد، مرا درمى ‏یابد؛ وقتى که مرا دریافت، مرا مى‏ شناسد و کسى که مرا شناخت، عاشق من مى‏ شود و کسى که عاشق من شد، من هم عاشق او مى ‏شوم و کسى که عاشق او شدم او را مى ‏کشم و کسى که او را کشتم، خونبهایى براى او قائل هستم و این خونبها خود من هستم. و چه مقامى بالاتر از این که خونبهاى شهید، خود خداوند است.

باز در حدیث نبوى (ص) آمده است که:

 

💠«مَنْ عَشَقَ فَعَفَّ وَکَتَمَ ثُمَّ ماتَ، ماتَ شَهیداً»؛ کسى که عاشق شد و خویشتن‏دارى کرد و عشق خود را پنهان کرد و مُرد، درحالتى از دنیا رفته است که به‏ مقام شهید رسیده است. وقتى مؤمن و سالک به‏ مقام شهید مى‏ رسد که عشق او به محبوب و معبود واقعى به سرحد کمال برسد تا به آنجایى که جز دوست، دیگرى را نبیند؛ این عشق است که باعث مى‏ شود مؤمن به این چنین مرحله ‏اى برسد.

عشق در لغت از ریشه "عَشَقه" گرفته شده است؛ "عَشَقه" در فارسى همان پیچک است. پیچک گیاهى است رونده که به دور گیاه دیگرى مى ‏پیچد و آن قدر سماجت در پیچش خودش به خرج مى‏ دهد که گیاه اوّلى را در وجود خودش حل و با خودش یکى مى‏ کند. این سماجت در پیچش به دور آن گیاه به‏ وسیله گیاه دیگرى به‏ نام "عَشَقَه" یا پیچک باعث این مى ‏شود که هر دو گیاه یکى بشوند.

 

🔸ادامه دارد ...

--------------------

http://s3.img7.ir/sCdRi.jpg

#کانال_تلگرام_کلام_دوست

@kalamedoust121

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۶
نویسنده ناشی

از بایزید پرسیدند :مَرد کی داند که به حقیقت معرفت رسیده است؟

گفت: آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق، و باقی شود در بساط حق بی نفس و بی خلق. پس او فانی بود باقی و باقی بود فانی و مرده ای بود زنده و زنده ای بود مرده و محجوبی بود مکشوف بود و مکشوفی بود محجوب........

 

تذکره الاولیا...عطار

"هو"

معنی جملات بالا به زبان ساده......

رسیدن به حقیقت  معرفت حق ، عبور از راهی طولانی می طلبد..آشنائی با شریعت  و گذر از آن "یعنی با ظاهر دین و احکامش آشنا باشی و عمل کنی ، گذر از طریقت "یعنی با باطن دین و احکامش آشنا بوده و عملکرده باشی بنوعی گذر از 7 شهر عشق و یا همان سیر الی  الله  تا رسیدن به حقیقت یا فنای فی الله ...

حالا از بایزید می پرسند یک سالک از کجا بفهمد سیر الی  الله پایان یافته و به فنای فی الله یا حقیقت معرفت رسیده؟؟؟؟

و او پاسخ میدهد: 

آن وقت که  فانی گرددتحت اطلاع حق...

یعنی زمانی که به اذن پروردگار آنچنان مجذوب حضور حق گردد که از خود نشان نیابد..

وبا قی بشود در بساط حق بی نفس و بی خلق....

پله بالاتر از عالم دنیا عالم معنا یا برزخ است ....آن عالم لطیف تر از این عالم است ...تو حضور داری اما نه مادی بلکه اثیری یعنی به مانند ابر و باز مخلوقات دیگر هم هستند که همه اثیری اند ....و انواری که از فیوضات حق میگیری خالص تر است چون موانع کمتری دارد ..

اما اشاره بایزید به خلوت حضور است ......

در خلوت حضور مانند تجربه ای که گاها شاید در خوابمان داشته ایم ..ما در فضائی فقط مشاهده گر هستیم و حوادث را می بینیم .....در خلوت حضور حتی به لطافت ابر هم نیستیم بلکه آنقدر لطیفیم که ناپیدا ئیم.....خلقی را نمی بینیم همچون عالم برزخ ......فقط در مشاهده جلال و جمال انوار حق.هستیم ....تا آنجا درک از خلوت حضور داریم که ظرفیت و گنجایشمان باشد...

 

و ادمه میدهد بایزید : پس او فانی بود باقی و باقی بود فانی

چون سالک خود را نمی بیند فانی هست "ظاهرا ار او چیزی در بارگاه دیده نمیشود "و چون آگاه است که در خلوت حضور معبود است  پس باقی است..

 

و مرده ای بود زنده  و زنده ای بود مرده ....

با شرح بالا درک این حال آسان است.......همان حالت حضور ما در خواب...که فقط مشاهده گر هستیم..اگر بپرسند ، خوب خودت در خواب بودی و در حوادث شرکت داشتی؟؟میگوئیم من در خوابم نبودم فقط میدیدم که مثلا این اتفاق ها افتاد..

در این حال تو به عالم دنیا هیچ نظر تعلق آمیز نداری پس میتوان گفت مرده ای .....و از طرفی تو هر لحظه در پرتو انوار حق هستی پس زنده تر از هر روزت 

مولانا گفت : 

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید 

در این عشق چو مردید همه نور پذیرید

 

و مکشوفی بود محجوب و محجوبی بود مکشوف ........

مکشوفی بود محجوب .

.یعنی در عالم زمین کسی نمیداند او ره یافته به خلوت حضور است ...ظاهرا مکشوف و پیداست در بین انسان ها ولی از احوالات درو نی اش پرده انداخته شده است ....

و محجوبی بود مکشوف:

اشاره به حال سالک دارد در پیشگاه حضرت حق که محجوب است یعنی هنوز که هنوز است حتی در پیشگاه حضرت حجاب ها کامل نمی رود و محجوب انسان می ماند " یعنی هیچ بشری را نرسد تا به همه معرفت خداوند دست یابد ..حجاب  داشتن یعنی مانع داشتن ..گرچه مکشوف شده  یعنی در بساط قرب راه پیدا کرده است ......

 

اری درک  بعضی ازسخنان بایزید بسیار سخت است..همانگونه که گفت : مطلبی را از صبح در دهان خورد میکنم تا به شما دهم که بفهمید ،اما باز می بینم قادر به درک آن نیستید ...تازه این سخنان را برای شاگردانش می گفت که هریک از آن ها خود اولیائی بودند.......

 

هر چه گوینده کلام  کامل تر باشد تفسیر کلام شرح مبسوط می طلبد ..مانند کتاب آسمانی قرآن که گوینده اش حضرت حق است و برای نقطه "ب" بسم الله آن میتوان کتابها نوشت...

سحن انسان کاملی همچون سلطان العارفین بایزید بسطامی که بی دلیلی سلطانش نخوانده اند نیز ، هر کلامش قصه ها و حکایت ها دارد...

 

البته نوع ادبیات 1000سال پیش هم با امروزه خیلی فرق کرده است و اگر متن های کتاب ها به زبان امروزی و ساده تر بیان شود بالطبع بیشتر از احوالات عرفا آگاه میشویم ......

همگی در پناه خدا باشید و راهتان نور باران باد...

 

https://t.me/bayazidbastami

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۳۶
نویسنده ناشی

سلام بر شما عاشقان

‌ هر روز صبح که چشم میگشایی ..

یعنی قرار است که باشی ..

یعنی هنوز باید نقشت را در این صحنه شگفت زندگی بازی کنی ..

یعنی هنوز فرصت داری تا زندگی کنی...

و هر روز جدید می تواند آغازی جدید باشد ...

نگاهی نو ، حضوری نو ، تجربه ای نو ، برای تو ..

اگر میخواهی درزندگی ات معجزه بشه...!

اگر میخواهی روی زیبای زندگی راببینی ..!

و طعم رسیدن به رویاهایت را بچشی.….!

معجزه زندگی دیگران باش ..!

بیقرار باش برای شادی ساختن در زندگی انسان ها.. !

دست های خدا باش برای برآوردن رویای انسان دیگری جز خودت…!

خنثی نباش ..!

بی تفاوت نباش ..!

اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را می دانی سکوت نکن...

اگر دستت به جایی می رسیددریغ نکن…

معجزه زندگی دیگران باش ،

تا زندگی معجزه اش را به تو نشان دهد...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۱
نویسنده ناشی

سلام عزیزان

درد ما چیست؟

***

درد ما دردی ز جنس خاک نیست

درد یک خواب خوش و خوراک نیست

درد کار و درد دام و دانه نیست

درد دوری از دیار و خانه نیست

درد ما درد جوان و پیر نیست

درد ما درد تن رنجور نیست

درد ما چیست؟

***

درد ما دردی ز جنس خاک نیست

درد یک خواب خوش و خوراک نیست

درد کار و درد دام و دانه نیست

درد دوری از دیار و خانه نیست

درد ما درد جوان و پیر نیست

درد ما درد تن رنجور نیست

درد کعبه یا بت و بتخانه نیست

درد مسجد یا می و میخانه نیست

درد ما دوری دلها از هم است

غرق گشتن در عزا و ماتم است

درد گریه از پس خود کشته هاست

اشک شمع در ماتم بروانه هاست

درد ما ا ز حال هم غافل شدن

درد تنها گشتن و بیدل شدن

درد سرگردانی و درماندگیست

درد مردن در اوان زندگیست

درد دوری جستن از اندیشه هاست 

درد ماندن در سکون لحظه هاست

درد انسانیت گم گشته است

درد چشم بر حقیقت بسته است

درد دلهای پر از کین و ریاست

قلب های خالی از مهر و وفاست

تا نجوئیم رمز از دست رفته را

تا نیابیم گوهر گم گشته را

راه همین راه است و مقصد هم همان

اصل مطلب گم شده در این میان

ب.ح.نوید.3/6/94

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۷
نویسنده ناشی

مقدمتان گل بارون

نقل است که سیدی بود که او را ناصری گفتندی. قصد حج کرد. چون به بغداد رسید، به زیارت جنید رفت و سلام کرد، جنید پرسید که : «سید از کجاست؟». گفت: «از گیلان ». 

گفت: از فرزندان کیستی؟. گفت: از فرزندان امیرالمؤمنین علی (ع) . 

گفت: پدر تو دو شمشیر می زد، یکی با کافران و یکی با نفس، ای سید که فرزند اویی از این دو کدام را کار فرمایی؟! 

سید چون این بشنید، بسیار بگریست و پیش جنید می غلطید. گفت: ای شیخ! حج من اینجا بود. مرا به خدای ره نمای . 

گفت: این سینه تو حرم خاص خدا است. تا توانی هیچ نامحرم را در حرم خاص راه مده ...

تذکره الاولیاء -ذکر جنید بغدادی

آیین آینگی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۵۳
نویسنده ناشی

سلام به همسفران گرامی

روزی بایزید درمیان شاگردانش نشسته بود ..یکی از آن ها گفت :

روزگاری بود که فقط خدا بود و غیر او هیچ نبود ...

بایزید گفت : امروز هم چنین است .....

 

از کتاب زیبای شرح حال و اقوال سلطان العارفین بایزید بسطامی و شیخ حسن خرقانی

نوشته : استاد حسن شه نما

"یعنی منظور مرید این بود که قبل از پیدایش جهان فقط خداوند بود واز نگاه بایزید اکنون هم در هر چه بنگری چیزی جز از جلوه حق نخواهی دید پس باز هم همه چیز جزئی از اوست ..و جز او چیزی نیست...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۹
نویسنده ناشی