حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

شیطنت

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۲۹ ق.ظ

سال 1354 من در مدرسه ابتدای به نام کوروش کبیر واقع در جنوب تهران درس میخواندم کلاس دوم بودم و به خاطر اینکه یکم از بچه های همکلاسیم قد بلندتر بودم در اخر کلاس نیمکت وسط مینشستم کلاس ها سه ردیف نیمکت داشت و در هر نیمکت سه دانش اموز روزی طبق عادت معلممان که خانم بود یه نیمکت مانده به اخر یعنی جلوی من مینشست و دیکته میگفت ان موقع ها مثل امروز نبود که معلم خانم با حجاب باشند و این خانم به چشم معلم موهای بلند و پر پشتی داشت که به رنگ بلوند روشن در اورده بود نشست و شروع کرد برای بچه ها دیکته بگوید و اینم بگم که خانم معلممان وقتی زنگ اخر رو میزدند قبل ان به موهایش شانه میزد خسته تون نکنم اقا یه دفعه شیطنت من گل کرد و بدون اینکه متوجه بشود شروع کردم موهایش را به هم گره زدن وسط چند تا کلمه که میگفت من هم گره میزدم وقتی دیکته گفتنش تمام شد بعد از چند دقیقه بنده خدا طفل معصوم همین که طبق معمول شروع کرد موهایش را شانه زدن یه دفعه جیقی کشید و انگار متوجه شده بود کار من هستش مرا بلند بلند صدا کرد و گوشم را گرفت و کشان کشان به سوی دفتر برد چشمتون روز بد نبینه یه اقای ناظمی داشتیم مظهر خشونت و عصبانیت بود وقتی ادم رو نگاه میکرد زهره ترک میشدیم و ان وقتا مثل امروز نبود که دانش اموران را تنبیح بدنی نکنند جناب ناظم هم یه ترکه البالو داشت و افتاد کف دست های نحیف و کوچکم و انقدر به کف دست من کوبید تا دستم سرخ مثل لبو شد البته اون جاخالی های معروف را نمیدادم که از بین میرفتم از فردا که خانم معلم میامد سرکلاس اول به من میگفت که برم گوشه کلاس به ایستم تا اینکه دو سه روز بعد خشمش فروکش کرد و من برگشتم به حالت عادی و شیطنتهای بعدی (نویسنده ناشی)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۱۶
نویسنده ناشی

نظرات  (۱)

سلام
عالی
صب به خیر
پاسخ:
سلام صبح شما هم بخیر ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی