حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

حق است ولایت مرتضی علی (علی)

اشهد ان علیا ولی الله

مار

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۳۰ ق.ظ

سلام خدمت خوانندگان عزیز این وبلاگ 

آخرهای تابستان سال 1364 اهواز به طرف ماه شهر در یک شب گرم و شرجی و پشه و رطیل و عقرب و در ضمن مار .از همه  بدتر و ترسناک تر از ان حیوانات حیوانهای دو پای دیگری که اسمشان را نمیاورم هر لحظه بیم حمله هوایی از طرف ان ددمنشان برای بمب باران تاسیسات نفتی و هموطنان اهوازیمون که البته میگفتند که اهواز هم برای ما هستش استرس خاصی هم داشتیم با دوستم تصمیم گرفتیم که حال و هوایی هم عوض کنیم بعد اتمام نگهبانیمون قدمی بزنیم یه سیگار هم دود کنیم و برای اینکه دشمن بعثی اتیش سیگارمون رو نبینند مجبور بودیم که ان را در مشتمان مخفی کنیم در همین حال یه دفعه چیزی سیاه رنگ جلوی پام سبز شد من هم لگدی میهمانش کردم چشتون روز بد نبینه یک مار سیاه رنگ که گرد خودش جمع شده بود  و به طول تقریبا دو متر از هم باز شد و فیس فیس کنان گیج و مبهوت به همدیگه نگاه میکردیم فکر کنم اون پیش خودش میگفت این مردک چرا این عمل قبیحانه رو انجام داد ما هم دروغ نگم جفتمون ترسیده بودیم و با همین ترس سرنیزه ای که داشتیم پرت کردیم طرف ان مار نگون بخت که از شانسمون خورده بود عین تو فیلمها وسط جفت چشاش به همین سادگی مرد ما هم ناراحت و برای توجیح  عمل کرد وحشیانه مون گفیم که خوب شد کشتیمش میرفت توی محل نگهبانی سرباز های دیگه و یکی از انها را نیش میزد و اخر اینکه ما هم زهر مارمون شد ان حال و هوا عوض کردن اقا دیگه اون شد به هیچ چیز و به هیچ عنوان لگدم رو طرف کسی پرت نکنم .

عزیزان از اینکه ای خاطره را خواندید سپاس گزارم از طرف (نویسنده ناشی)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۵
نویسنده ناشی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی